![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
تا حالا شده یکی باشین و بعد بزار بره...؟؟؟ سوال خوبی نبود! اره حتما شده اما شده هر لحظه و هر شب به یادش باشین و تو فکرش؟؟؟ اونقدر که حتی دیگه خودتون هم نتونین تشخیص بدین اون واقعا رفته و تنهایی. شایدم نخواستم باور کنم.شاید یادش برام به اندازه حضور خودش ارزشمند بوده. چند باری خواستم بهش زنگ بزنم و ... اما نتونستم... جراتش رو نداشتم.... خیلی برام عجیبه اما به محض اینکه حتی اسمشم میاد بغض میگیره و میخوام بزنم زیر گریه. بماند که با چه بدبختی جلو خودم رو میگیرم که دیگران نفهمن چقدر دوستش داشتم و دارم. اما امشب دیگه دارم خفه میشم. میخوام.. نمیدونم چی میخوام اما کاش میدونست چقدر دوستش دارم... کاش بشه فقط یه بار دیگه ببینمش و .... فقط یه بار دیگه.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:27 توسط بابک |
|
|
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:12 توسط بابک |
|
|
شوق وهم انگیز دیدن تو هراس برکه است از باز شدن نیلوفر هراس چشم براهی هراس آغوش باز و لمس تهی .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:3 توسط بابک |
|
|
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود . اهل زمين نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:49 توسط بابک |
|
|
افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می اید ؟...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند... با این همه عیدت مبارک..........
جات خالیه مثل همیشه....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23 توسط بابک |
|
|
در غبارهاي به جامانده از سکوت ، در خلوت ياسهاي پر احساس ، کنار آينه هايي از جنس باران ، هرکجا که تنهايي مي شکند، هرکجا که اولين فرشته ، خدا را صدا مي زند، روي زمزمه هاي گل سرخ: مثل هميشه به دنبال تو مي گردم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:37 توسط بابک |
|
|
یه دوست ... یه مهربون... یه قدیمی.... شاید تنها کسی بود که بعد اون اتفاقات تونست بهم کمک کنه ... تنها کسی بود که قبولم کرد و کنارم بود با همه مشکلاتی داشت سعی کرد کمکم کنه. خودش عاشق بود . عاشق یکی که میدونم همه چیزش شده بود. با هزار جور مشکل و فکری که داشت سعی میکرد من رو امیدوار کنه. کنارش احساس ارامش میکردم. درست مثل یه خواهر بود برام با همه مهربونیایی که ندیدم از هیچ کس جز اون. گاهی اوقات یه حس دیگه داشتم اما اونقدر شرم داشتم ازش که همیشه مخفیش میکردم... حالا اون قدیمیم رفته. خودش میگفت باید برم تا عوش بشم باید برم تا خودم رو بسازم. بلاخره رفت رفت اونور دنیا که دنیایی جدیدش رو بسازه. نمیدونم خودشم میدونست یا نه اما برام عزیز بود عزیزتر از یه خواهر.... برات ارزوی موفقیت دارم. یادگاریت بهترین یادگاری زندگیم بود تو کتابخونم توی قفسه بالاتر ازهمه کتابهام نگهش داشتم. یادت باشه سربلند برگردی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط بابک |
|
|
یه حس یه اتفاق یه نگاه یه دل نه صد دل نمیدونم چی بهش میگن...... چند روزیه باز همش جلو چشمامه صداش ، خنده هاش ، داد زدناش ، قیافه مهربونش ، کاش هیچ وقت نمیشناختمت. کجایی که ببینی بعد این همه مدت هنوز بهت وفادارم ، هر ثانیه ، هر روز ، هر سال بیشتر میفهمم که چقدر دوستت دارم. اره دوستت دارم حق دارن همه بهم بخندن بگن تکلیفشو با خودشم نمیدونه اره باید تحقیر بشم باید بشکنم چون دوستت داشتم. یادته چیا بهم میگفتی یادته بهت گفتم اگه یه روزی تنهام بزاری میمیرم؟ رفتی و من مدتهاست مردم. چه روزایی بود وقتی که فکر میکردم تموم شد اون غصه های شبونه وقتی که فکر میکردم ( اره فکر میکردم و تنها خیال میکردم که دوستم داری ) اون وقت بود که تو اسمونا بودم بهم امید میداد بودنت . تو بی وفا نبودی شاید من برات کم بودم. وقتی که بهم گفتی یکی اومده بین ما دوتا اول خندیدم باور نکردم فکر کردم داری شوخی میکنی فکر کردم داری امتحانم میکنی اما..... دور شدی ازم اونقدر دور که حتی دیگه ضجه هامم نمیشنیدی. التماست کردم نری یادته؟ راحت گفتی قسمت نمیشه چنگید گفتم به خاطرت با دنیا میجنگم نرو گفتی زندگی همینه گفتم من این زندگیو نمیخوام گفتی چاره ای نداری.... حالا بعد این همه مدت باز جلو چشامی هنوز کاش بودی و میدیدی که چطوری با فکر کردن به اسمت چشام پر اشک میشن. این روزا اونقدر درمونده شدم که نمیدونم باید چیکار کنم. راستی ادما چیکار میکنن وقتی از همه چیز میبرن؟؟؟ ادمی مثل من چیکار میکنه ؟؟ مثل من؟؟؟ مگه هست؟؟؟ کاش بودی تا بهت میگفتم که هنوزم تو برام همه چیزی با اینکه یکی دیگه همه چیزت شده..... شاید من برات کم بودم......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:30 توسط بابک |
|
|
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:11 توسط بابک |
|
|
گفتم : خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سرسنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود بر شانه های صبورت بگذارم ، ارام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست ! تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق ، تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .... گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ایتگونه زار بزنم ؟ گفت : عزیز تر از هر چه هست ! اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرود آید عروج میکند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان ، چرا که تنها اینگونه میشد تا همیشه شاد بود. گفتم : اخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ فریاد بلند من بود که عزیزترینم از این راه نرو که به نا کجا اباد هم نخواهی رسید گفتم : پس چرا ان همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی میخواستم تو برایم بگویی اخر تو را دوست داشتم . چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گقت : اول بار که گفتی خدا ! انچنان به شوق امدم که حیفم آمد بار دیگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر... من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمیکنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:57 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|