کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
می دانی!؟
در جامعه ای من فاحشگی مُد شده...
زنان شوهر دار هوس همخوابگی با معشوق جوانی دارند و مردان سکس پنهانی در زیر میز اتاق کارشان
 دختران پول پرست شدند و فکرشان تیغ زدن پسرها شده , پسرها ذکرشان دوستت دارمهای الکی و
تفریحشان زدن بکارت دختران نوجوان است .دختران همه،همه جای خود را عمل کرده اند که مثلا مانکن
شوند و عکسهای مدلینگ الکیشان را توی فیس بوک آپلود کنند و پسران کامنت بگذارند جووون عجب
دافی! اما نمی دانند حتی به درد فیلمهای پورن هم نمی خورند . پسران شیفته آرایش شدند نمی دانی که چه
ابرویی ور میدارند فکر می کنم یواشکی مومک هم می اندازند!!
مردان جدیدا به هم نوعشان علاقه مند شدند خود روزنامه امار داده بود که تجاوز به پسران بیشتر از زنان
است

می دانی؟..ذهن هایمان خراب و بیمار بود که جسمهایمان هم فاسد شد...!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 10:9  توسط بابک | 

میگویند وقتی پاییز می آید با کوله باری از خستگی و تنهایی می آید

شاید خستگی درخت از برگ یا خستگی آدمها

.احساس عجیبی در دلم بود حس سقوط و حس تنهایی

احساس اینکه قرار است غرورم زیر پا له شود

چشم به او دوختم برایش از عشق گفتم

از اینکه نفس هایش به من امید بودن میداد از اینکه در دستهای او جان گرفتم

فقط برایم لبخند میزد انگار حرفهایم برایش تکراری بود انگار از بودن من خسته است..

لبخندش آتشی به جانم میزد

...در همان حال میخواستم به او بگویم که چقدر که چقدر

انگار باد هم با من دشمنی داشت

ناگهان بر زمین افتادم سقوطی که هیچوقت آرزویش را نداشتم هرچند میدانستم روزی تمام میشوم

ولی حالا چرا حالا که احساس نیاز به او داشتم حالا که عاشق او شده بودم

فریاد زدم من زنده ام بلندم کن به دادم برس

دست عشق به سویش دراز کردم ولی باز همان لبخند نفرت را نثارم کرد

من عاشقش بودم اما غرورم نگذاشت عشقم را نثارش کنم

میخواستم به او بگویم که چقدر دوستش دارم

حالا غرورم به خاطرش زیر پای عابری که از خستگی و تنهایی قدم بر میدارد ،له میشود،

عابری تنها که غرورش را برای عشقش زیر پا گذاشته بود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 11:29  توسط بابک | 

خاطرات را باید سطل سطل
از چاه زندگی بیرون کشید!
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند...
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند،داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 23:13  توسط بابک | 


مردهای "چشم چــران" زن های "خـــائن"
پسرهای "شهــوتی" دخترهای "پـــول پرست"
پس چه شد؟؟؟

چیدن یک سیــب و اینهمه تقــــاص؟!
بیچاره "آدم" بیچاره "آدمیــت"
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 9:58  توسط بابک | 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 0:3  توسط بابک | 
بچه كه بودم مدام دستانم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم و آرزويم بود كه تنها يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم حالا كه ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم هيچ كس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.
بچه بودم دل درد ها را به یک ناله می گفتم همه می فهمیدند بزرگ شده ام درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...هیچ کس نمی فهمد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:54  توسط بابک | 
سلام.

امروز بازم بعد گذشت چند ماه طولانی اومدم اینجا تا بازم بنویسم. اما دلیل داشتم. فردا یادت هست چه روزیه؟ عجب سوال سختی بود. مناسبت فردا رو ول کن اصلا خود منو یادت هست؟ اصلا یادت من رو به چه اسمی سیو کرده بودی؟ اصلا... اصلا اینا رو ولش کن چه اهمیتی داره. اما من خوب یادمه . خیلی چیزا رو خوب یادمه. تنها سالی که از روز تولدم لذت بردم روزی بود که تو کنارم بودی روزی بود که صبح کله سحر زنگ زدی و تا شب مدام هی زنگ میزدی و سر به سرم میزاشتی و تند و تند تبریک میگفتی. میدونی میگن خیلی وقته گذشته. میگن دیگه نباید حتی تو یادم مونده باشی . می گن یکی بود و رفت به همین سادگی. اما من به همین سادگی دوستت داشتم  و دارم. هنوزم دلم میخواد وقتی فردا از خواب پا میشم اولین کس تو بهم تبریک بگی. دلم میخواد... نمیدونم انگار قرار نیست هیچ وقت فراموشت کنم. صادقانه میگم دوست داشتم هیچ وقتی روزتولدم نبود تا اینطور تو این روزا هواتو نکنم. منتظرم. منتظرم تا شاید روزی دوباره متولد بشم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:25  توسط بابک | 
میدونم این شعر قدیمیه میدونم خیلیا بلدن و میدنم خیلیا اینو واسه نفسشون وقتی تو چشماش خیره شدن خوندن. اما ....

منم اینو اینجا مینویسم شاید بخونی شایدم... بعد تو بودن کسایی که اومدن و رفتن ولی هیچ کس حتی نتونست برا لحظه ای یادت رو از من دور کنه . هنوزم تا اسمت رو میشنوم بغض میکنم... دوست داشتم این شعر رو پیشم بودی و تو چشات زل میزدم و برات با گیتارم میزدم و میخوندم اما... نیستی پس اینجا مینویسم تا شاید بخونیش ..... شایدم اون غریبه اینو بارها برات خونده...

وقتی باد آروم آروم موتو نوازش میکنه.......طبیعت وجودتو پر از ستایش میکنه

وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...... برای داشتن چشمای تو خواهش میکنه

این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم

وقتی شب فقط میاد برای خوابیدن تو...... خورشید از خواب پا میشه تنها واسه دیدن تو

وقتی چشمه حریص واسه لمس تن تو......یا که پیچک آرزوشه بشه پیراهن تو

این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم

وقتی هر پرنده به عشق تو پرواز میکنه.......عشق تو حتی طبیعت هوس باز میکنه

وقتی تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو.......چرخ گردون واسه تو گردش آغاز میکنه

این همه عاشق داری چطوری حسودی نکنم.....این همه عاشق داری چطور حسودی نکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:10  توسط بابک | 
سلام

بازم یک سال دیگه بدون تو گذشت.

چه قدر زود میگذره مگه نه؟

امسال حسودیم شد به کسایی که مشتاق بودن تا هر چه زودتر لحظه تحویل برسه و اولین کسی باشن که

به .... به نمیدونم به کی اما به ارام دلشون تبریک بگن. قشنگه نه؟ یه رقابت سالم و دوست داشتنی اونقد

ردوست داشتنی که وقتی دو نفر با هم کورس میزارن که بهم تبریک بگن وقتی جفتشون دارن بهم زنگ میزنن

جفتتشون با پیغام اشغال مواجه میشن. چه دلهره شیرینی وقتی که فکر میکنن یعنی کیه قبل من داره بهش

تبریک میگه مگه عزیزتر از منم داره؟

یادته؟ منم درست این دلهره رو تو اولین و اخرین عید داشتم مگه نه؟ اصلا داری میخونی اینا رو یا شوق زنگ

زدن به عنوان اولین کس رو به عشق جدیدت داری تو هم؟

الان درست 1 ساعت مونده به تحویل و ...پس من چی؟ من چه شوقی باید داشته باشم؟

خدا خیلی بی انصافی به خودت قسم بی انصافی...

بی انصاف من سال نوت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:54  توسط بابک | 

اگرچه درنگاهتان حقیر بوده و کمم

اگرچه کهنه جامه و تکیده قامت و خمم

اگرچه از بد زمان و دردهای این و ان

همیشه دلشکسته و غمین و چهره در همم

ولی به مهر مادری به باغهای بی پری

نه انچنان که میبری گمان به بودنم ، کمم

به سردی نگاه من نظر مکن، نگاه کن

به اتشی که میکشد سر از گدازه ی دمم

اگرچه خود در اتش و سخت شعله میکشم

ولی به روی داغتان نشسته مثل شبنمم

چنین نظر چه میکنی به چهره شکسته ام

من انعکاس دردها از ابتدای ادمم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:5  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.




من در کلوب
وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
خرداد 1391
خرداد 1390
بهمن 1389
مرداد 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM