![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
دیشب که از همایش اومدم خونه حالم خیلی خوب بود ولی وقتی که پامو تو خونه گذاشتم انگار دنیا رو سرم خراب کردن خونه انگار هیچی نداشت همه چیز بی روح بود رفتم تو اتاقم و تا خود صبح گریه میکردم باور کن داشتم دیوونه میشدم داشتم از غصه منخفجر میشدم دلم میخواست یکی پیشم بود و پیشش های های گریه میکردم ولی ساعت چهار صبح کی بیداره ؟ یا اصلا اگه کسیم بیدار باشه کی حوصله داره حرفای منو بشنوه؟!! یه لحظه از این که میدیدم تو دنیا به این بزرگی هیچکسی رو ندارم دلم خالی شد پدرم هست ولی خوب اون که اصلا متوجه نمیشه من چی میگم تازه به نعمت داشتن یه خواهر بزگتر پی برده بودم ولی ایکاش میشد ادما هر چی ارزو میکنن به دست بیارن اما مثل اینکه همه عالم و ادم دست به دست دادن تا لهت کنن اما من دیگه واقعا دارم خسته میشم دارم کم میارم به تمام مقدسات دیگه کمرم داره میشکنه دیگه نمیتونم به زور خودمو از زندگی اویزون کنم دستام دارن خسته میشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:0 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|