![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:59 توسط بابک |
|
|
زيبايي زندگي آرام است مثل آرامش يك خواب بلند زندگي شيرين است مثل شيريني يك روز قشنگ زندگي رويايي است مثل روياي ِيكي كودك ناز زندگي زيبايي است مثل زيبايي يك غنچه ي باز زندگي تك تك اين ساعتهاست زندگي چرخش اين عقربه هاست زندگي راز دل مادر من زندگي پينه ي دست پدر است زندگي مثل زمان در گذر است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:29 توسط بابک |
|
|
با همه ی بی سر و سامانی ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:54 توسط بابک |
|
|
تو ای نامهبرون با من کمی هم مهربونی کن یه دنیا درد دل دارم کمی هم هم زبونی کن ببین دستام چه میلرزه ببین زخمام چه میسوزه امون از این غریبیها امون از دل پر کینه نگو اینبار تحمل کن بگو خواست خدا اینه نذار که بشکنه قلبم تا وقتی که تو رو دارم تا وقتی که به عشق تو یه دنیا ارزو دارم تو که رفتی غم دوریت خراب و پیرم کرد دوباره درد تنهایی تو دستاش اسیرم کرد تو که رفتی دلم لرزید اخه باور نمیکیردم چه روزایی چه شبایی که با یاد تو سر کردم هنوزم عاشق و تنهام میخونم از تو با غمهام هنوزم............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:22 توسط بابک |
|
|
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن اگر مرگم خواستی دعایم کن اما مخواه که وجودم را تکه تکه کنم مخواه که از یادت برم و مخواه که چون سنگی بی صدا بشکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:18 توسط بابک |
|
|
همش تکرار و مکررات دیگه اطرافیانمم از دست این کارای من خسته شدن خوب حق هم دارن شورشو در اوردم به قول یکی از بچه ها مگه یه ادم چقدر میتونه افسردگی بگیره یه روز دو روز ولی نمیدونم چرا هیچکسی باور نمکینه زندگی برام دیگه اصلا قشنگی نداره خیلیا فکر میکنن دارم ادای روشنفکری در میارم این روزا دلخوشیم شده قط به ایران و کشورم فکر کردم خوندن کتابهایی درباره ایران باستان و کوروش کبیر و .......... تازگی ها هم که تو یه انجمن رفنم و با بچه های تقریبا از نظر عقیده با هم مشابهیم اشنا شدم اینکه میگم از نظر عقیده نه از نظر اون احساسای مسخره افسردگیا که من بهش مبتلام نه از نظر ایران پرستی چه دردي ست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي آرام نشستن به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن چه دردي است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:44 توسط بابک |
|
|
بحث نکن، مجادله بي حاصل است. تو به دنيا نيامده اي که همه ي مردم را متقاعد کني. سعي کن گِله نکني، چون هيچکس خواستار شنيدنش نيست. وقتي پيش ديگران گِله مي کني، اعصاب آنها را سوهان ميزني. تنها انسان هاي نيرومند و متعالي پوزش مي طلبند. تنهايي، جايي است که خداوند با تو سخن مي گويد و تو خداوند درونت مي شوي. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:18 توسط بابک |
|
|
اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت, چشم دلم چه كوراست بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنود كو, هردم گريه كردم تاحد جان سپردن گويي دوا ندارد, ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم تو با من, همزاد و جفت وجوراست دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنها دعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:19 توسط بابک |
|
|
چقدر دلم گرفته از دار دنيا ، يه خدا داريم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هر روز داره صدام مي زنه مي دونم اون صدامو مي شنوه داره جوابم رو مي ده اين منم که نمي تونم صداش رو بشنوم ولي اون قدر صداش مي کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزيزم مثل اون موقع ها که هنوز جايي رو زمين نداشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:26 توسط بابک |
|
|
دلم قلمرو جغرافياي ويراني ست ..... هواي ناحيه ما هميشه باراني ست ..... دلم ميان دو درياي سرخ مانده سياه ..... هميشه برزخ دل تنگه پريشاني ست ..... مهار عقده آتشفشان خاموشم ..... گدازه هاي دلم دردهاي پنهاني ست ..... صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد ..... درون سينه من انفجار ، پنهاني ست ..... تو فيض يک اقيانوس آب آرامي ..... سخاوتي ، که دلم خواهشي بياباني ست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:14 توسط بابک |
|
|
زندگی برای بعضی ها يه کويره در انتظار يه قطره باران . يه شاخــــــه گل خشکيـــده! يا يک شب مهتابيه ... و يه لبخند و يه قطره اشک .برای بعضـــی ها زندگـــی همــان پوچـــی با معناست!يا شايد هم همان اشک عاشق؟ چشـم ليلــی . دل مجنـــــون. برای خيلـــی ها هم زندگـــی فقـــــط يه تصــــــادفه . يه تصـــــــادف حيـــــرت انگيـــز! اما يه راز! شايد زندگی درديست جانکاه.استخوانی ست در گلو.فريادیست خاموش! شايد هم چيزی شبيه يه داستان.داستانی به شيرينی عشق و به تلخی جدايی!!! به هر حال ميدونی که من تحمل اينهمه واژه جور و واجور رو ندارم!پس بيهوده ســعی در آموختنم نکن ! چون هرگز نخواهم آموخت ! فقط با من مـدارا کن . زيرا مـــن خيلــی کوچکتر از آنم که فکــرش رو بکنــی! زنــدگـــی برای من فقـــط يه غروبــــه.يه سکــــوت تلــخ ... يه فريــــاد خامـــوش . يه دل شکسـته و بــس! و يه شمعه . شمعی که سوخته و خاکستر شده . و يه پروانه . پروانه ای که با بالهای سوخته عاشـــقانه مــرگ را در آغوش کشيده . و من در اين زندگی فقط حاصل یک سوء تفاهمم . فقط يک سوء تفاهم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:10 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|