تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
روزگاري سخن فلسفه را مي جستم
و در اين راز
به دنبال کلامي بودم
که به سير ام ببرد
يا به سراي معراج.
سال هايي به چنين حاشيه همراه شدم
و ندانستم من
که چرا مردم ما
نان خود را به خدا محتاج اند!
يا چرا بچه ي نوزادي را
که ندانسته به دنبال هوا مي گردد
به مسلماني و زرتشت و يهود
يا مسيحيت و کفراش بردند.
روح صد پاره ي يک کودک خرد
که نميداند چيست،
رسم و آئين طريق خلقت؟
پشت ديواره ي اين جبر سکوت
شاه مردان و زناني بودند
که به راه ابدي مي رفتند
يادم آمد که به هنگام خروش دم صبح
در کنار گذري راه به شهزاده گرفتم
ناديان پشت سواران به ندا ميگفتند
دور شو شاه روان است و نباشد گذري
کور شو شاه برآن است بتابد سحري
و من آنجا ديدم
سايه ي ضل خدا سلطان بود!
من همانجا به کلامي گفتم
ما چرا از تو جداييم اگر ماه تويي
يا چرا شعشعه نور خدا
از سر تاج طلا مي بارد؟
و چرا در گذر نور خدا
بندگان سر راهت به غريوي رفتند؟
شاه بي هيچ جوابي شه بود
و مرا دشنه و زنجير فرو مي باريد.
روزگار دگري را جستم
مرد پيري ديدم
که به يغماگر چين آري گفت.
نام و روح اش برجاست!!!
يادمان نيست فراموش
که از بام نخست
تا سر انجام هزاران وادي
تخم نکبت باريد.
روزي از راهرويي پرسيدم
اين چه جرمي است روا بر دل ما؟
رحمت دانش اديان خدا قاتل ماست؟
در سکوت اش همه معناي جهان مي باريد
جبر بود و سخن جبر زما مي تابيد
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:2  توسط بابک | 

روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو : من ميشناختم او را ، نام او را هميشه به لب داشت ، حتي در حالت احتضار ، آن دلشکسته ، آن عاشق ، آن بي نام و نشان ، آن بي قرار ............. روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو : هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود ، و گفتگو نميکرد جز با گل رز ، شبها به کارگاه خيال خويش ، تصويري از زيبايي رخ ميکشيد ، و تصوير تو زيباتري گل باغچه را تحقير کرده بود ............ روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو : او پاک زيست ، پاک تر از چشمه نور ، همچون زلال اشک يا زلال قطره هاي باران به نو بهار ، آن کوه استقامت ،آن سرو استوار ، وقتي به ياد روي تو بود ميگريست ........... روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو : او آرزوي ديدن رويت را ،حتي براي لحظه اي بر عمر خويش داشت ، اما براي ديدن روي تو چشم خويش را ، آن مرواريد سرشک غوطه ور ،آن چشم پاک را بر بست و پنداشت که آلوده است و لايق ديدن يار نيست .............. روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو : آن لحظه که ديده براي هميشه بست ،نام تو بر لب لرزان او نشست ، شايد روزي اگر ،چه ....؟او؟ نه آه ........نمي آيد ، اما اگر آمد به او بگو : من او را هميشه دوست داشتم و به دعاي آمدنش نشسته بودم .......... به سراغ من اگر مي آيي نرم آهسته بيا ، مبادا ترک بردارد چيني نازک تنهايي من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:0  توسط بابک | 
 

حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟ و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟ هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور صیاد افتادست؟ اشك لبخند كدامين ماست این قطره...........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:14  توسط بابک | 
 

سال ها دور شدم از تب ياد
رفتم از ياد و پريدم از خواب
ديدم از باغچه ي خانه ي ما
گل مينا شده اي در سخن است
و چنين مي گويد؛
باغ صد خاطره
صد سال به دل کاشته ام
تو نکن ناز که من خون به دل انباشته ام
باغبان را تو بگو
که مرا ساده به بازار نبر
دست احساس و تنم را نشکن
ريشه ام را تو نسوز
که مرا دلبر شيرين غزل ام در راه است!
در تمام هستي
غرق حيرت بودم
که چرا فلسفه ي راز بقا
با چه بي رحمي ها
قصه ي آمد و رفت من و ماست؟
يادم آمد پدرم گفت که اسرار بقا
درس عشق است و فدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:31  توسط بابک | 
 

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:17  توسط بابک | 
در اتاقي تاريک محبوسم
اتاقي سياهتر از سبزي دشت
تلخ تر از آبي آسمان
زهر تر از موجي بيکران
هوايش مسموم هزاران تزوير
نوايش شيپور پيرمرد روز دير
پنجره ها همسايه ماه
پرده پيچيده بر تارک غم
باد زوزه هزاران شيون
ديوارها به خدايي آسمان
تيز . نمناک . سرد
دستانم را مي کشم تا آسمان
هنوز گرمند از دوري
اين پايين هوا بوي تئفن دارد
بوي دروغ و تزوير
بوي مکري عاشقانه
بوي جلفي عروسکان
بوي لجنزار خشکيده بر پيراهن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 20:15  توسط بابک | 


 

گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهایم ک

و ؟ تاری اززلف سیاهش راداد .. وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد ..

یادگاری به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:43  توسط بابک | 

 

 

میگن فاصله عشق و نفرت یه تار مو بیشتر نیست . خیلی سعی میکنم ازش متنفر بشم از اینکه بازیم داد از اینکه احساسمو بازیچه کرد و مهمتر از همه منو شکست و رفت. درسته کوتاه بود اشناییمون ولی نمیدونم چشماش چی داشت که ارومم میکرد اون روز لعنتی کاش هیچ وقت نمیومد همش داشت نیگام میکرد به صورتم زل زده بود تا جایی که دیگه من خجالت داشتم میکشیدم میخواستم بگم بابا چیه حالا اونقدر منو وقت داری نگاه کنی تا خودت خسته شی ولی اون روز لعنتی اومد و همه چیو از من گرفت . رفت و فقط اخرین یادگاریش زنگی بود که زد تو خیابون بود داشت گریه میکرد هنوز . گفت بابک منو میبخشی ؟ گفتم سمیرا من که باهات کاری نداشتم چرا اینجوری کردی بامن ایکاش میگفتی بابک من از ریخت و قیافت خوشم نمیاد ازت بدم میاد اون وقت خیلی راحت تر باهاش کنار میومدم ولی نگفتی اینا رو رفتی ، بهت گفته بودم عشق مثل یه سکه است که اگه توقلک قلب یکی بیفته نمیشه درش اورد وقتی هم بخوایی درش بیاری باید بشکنیش . شکوندی و در اوردی .

میخوام ازت متفر بشم ولی نمیتونم میخوام نفرینت کنم بازم یاد چشمات که میفتم نمیتونم ای کاش میشد بیرحم بود ای کاش میشد انتقام گرفت ولی من نمیتونم نمیتونم .عرض این تار موی فاصله عشق و نفرت برای من قد همه دنیاست نمیتونم ازش رد شم.

میخوام تلافی بکنم چشمای تو یادم میاد. میخوام ببرمت از یاد ، صدای تو بازم میاد

 خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمیتونممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:49  توسط بابک | 

امروز وقتی تو میدون دیدمش جلوی بانک منتظرم بود رفتم جلو و با شوخی گفتم ببخشید با من دوست میشی؟!!! یه هو برگشت سلام کرد گفت خیلی بدجنسی بابک

راه افتادیم هنوز خیلی وقت داشتیم تا شروع جلسه گفتم خوب الان چیکار کنیم شونشو انداخت بالا گفت نمیدونم هرچی تو بگی گفتم پس بریم ولیعصر که هم به محل جلسه نزدیک باشه هم بتونیم تا شروع برنامه راحت بچرخیم گفت باشه راه افتادیم........

میدون ولیعصر خیلی خلوت بود بر خلاف همیشه نمیدونم شایدم من چون حواسم به سمیرا بود خلوت میدیم دو رو برمو . یه دفعه احساس گرمی دستی رو تو دستم احساس کردم نیگاه کردم دیدم دستمو محکم گرفته انگشتامون لای انگشتای هم بود محکم فشار میداد تعجب کردم از این رفتارش انگار میخواست بگه این بار اخره از میدون ولیعصر تا هفت تیر دستامون تو دست هم بود هم اون گرم بود هم من احساس خوشبختی میکردم ....................

جلسه تو پارک تشکیل شد از هممیشه زودتر از بچه ها خداحافظی کردم و با هم دوباره راه افتادیم اخه میگفت باید امروز زود برسه خونه بعد اینکه دوباره از دید بچه ها دور شدیم دستشو گرفت این دفعه محکم تر از قبل . سوار ماشین که شدیم دیدم خیلی ناراحته گفتم چی شده گلم؟ چیزی نگفت با بغض گفت بعدا بهت میگم گفتم اخه میخوام بدونم گفت بعدا بابک

تازه داشتم باورش میکردم..........

رسیدیم به میدون ........... گفت بابک من خیانت کارم به کی و چی و چرا نپرس  ولم کن همین

من دهنم باز مونده بود قفل شده بودم یعنی چی ؟ چی میگی سمیرا؟ تو رو خدا بگو دروغ میگی؟ اما اون رفته بود نیمکتی که روش نشسته بود خالی بود  برا همیشه رفته بود و منو با هزارتا سوال بی جواب تنها گذاشته بود.............

اون رفت ولی هنوز دستام بوی دستاشو میداد............................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:51  توسط بابک | 

تو هوای عشق و تردید یه نفر صدامو نشنید

اونکه از عشقش میمردم منو یه غریبه میدید

ای دل تنها دیگه بسه بیقراری

 اون دیگه رفته  واسه چی چشم انتظاری

اون دیگه رفته روی عشقت پا گذشته

تو عشق و تردید تو رو تنها گذاشته

تو هوای عشق و تردید یه نفر صدامو نشنید

اونکه از عشقش میمردم منو یک غریبه میدید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:54  توسط بابک | 

خسته ام ، از جون من این شب تاریک چی میخواد؟

از دو روز عمر آدم ، این راه باریک چی میخواد؟

وقتی آدم با خودش این همه بیگانه میشه

دیگه از من آشنای دور و نزدیک چی میخواد؟

آسمون تا یادمه قصه غمهامو میگه

بی سرانجامی و بد عهدی دنیا رو میگه

آتیش عشق و محبت چرا خاموش  نمیشه

چرا این دردها و غمها فراموش نمیشه

رنگ شادی  چی بگم ، رفته دیگه از یاد من

آخه شادی با دل خسته هم آغوش نمیشه

خالی از همه عشقی ، پر درد دل من

مثل اون برگای پژمرده و زرده دل من

آخه یک عمر دراز که تو دنیای بزرگ

غیر غمها با کسی آشتی نکرده دل من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:23  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM