تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

مترو مثل همیشه شلوغ بود ازدحام جمعیت کولاک میکرد هر کسی یه طرفی میرفت همه مشغول خودشون بودن همه دنبال گرفتاریشون بودن هر کسی یه جورایی ذهنش مشغول بود بعضیا خوشحال ، بعضیا ناراحت ، بعضیا عصبانی ، بعضیا هم غم و غصه از چهرشون میریخت اما اون وسط تو اون شلوغی یه دفعه چشمم به یکی افتاد که فارغ از هر غم و غصه ای فارغ از هر مشکل و گرفتاری ، فارغ از هر عشق و وصالی میخنید از ته دلش میخندید با اون صورت معصوم و پاکش به ادمای دور وبرش نگاه میکرد و از قیافه هاشون خندش میگرفت .

یه بچه چند ماهه بود ناز و خوشگل مثل فرشته ها وقتی یه دفعه برگشت و نگام کرد نمیدونم چرا بغضم گرفت بغضی که اگه باز میشد شاید حالا حالا ها بند نمیومد چقدر دلم میخواست جای اون بودم هیچ دغدغه ای نداشت بدون هیچ کلکی با تمام صداقتش به ادمای دو رو برش میخنید .......... تو دلم بهش گفتم فرشته کوجولو بخند تا میتونی بخند که روزای تلخی پیش رو داری ، بخند..........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:28  توسط بابک | 

یه نگاه یه لبخند یه چشمک و پسرک حرارتی در قلب خود احساس میکند پسرک در یک لحظه عاشق میشود اما دخترک معنای عشق را سالهاست فراموش کرده دخترک در فکر گرفتن انتقام خود از کس دیگریست... پسر ساده است باور میکند لبخند دختر را . دیگر احساس خوشبختی میکند . ارام ارام دخترک در قلب پسر مینشنید و اینجاست که باید ضربه زد ضربه انتقام کسی را که با دخترک بازی کرد اما دخترک انتقامش را از پسر دیگری میخواهد بگیرد .. ضربه زده میشود ... پسرک هیچ چیز نمیفهمد چرا برا چه؟ کدامین دلیل ؟ کدامین اشتباه؟؟ دخترک پسر را بی قلب رها میکند چرا که پسرک قلبش را به دختر داده بود حالا پسر هم بی قلب است .........

یه نگاه یه لبخند یه چشمک .... دخترکی ساده عاشق پسر میشود دختر عاشق شده انگار .. حال نوبت پسرک است که انتقام خود را از کسی غیر از مقصر بگیرد پسرک نیاز به قلب دخترک ساده دارد..... حالا پسر نیز عشق را فراموش کرده........ دخترک اما چه خوش خیال به اینده چشم دوخته ... روزگار منتظر است تا دخترک نیز عشق را از یاد ببرد....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 16:4  توسط بابک | 

پروانه به حال تو دل شمع بسوزد
تنها نه دل شمع ، دل جمع بسوزد


از ناله تو اشک من آميخته با خون
اي سينه مجروح الا اي ني محزون

دل ميشکني باز به آواز شکسته
اي واي چه سوزي است در اين ساز شکسته

پرورده به دامان غمت دايه حسرت
اي نوگل پژمان من اي مايه حسرت

پروانه ز آهت جگر سنگ گدازد
با سوز تو آخر دل بيچاره چه سازد

امشب چه شد آخر که نگيري دمي آرام
اي اختر برتافته اي دختر ناکام

بعد از تو به گلزار طرب بادوزان شد
وز باد وزان گلشن آمال خزان شد

بعد از تو خط دلبري و حسن قلم خورد
بعد از تو بساط طرب و عيش به هم خورد

بعد از تو دگر پرده ساز است دريده
بعد از تو دگر قامت چنگ است خميده

پروانه دگر بعد تو با شمع ستيزد
در ماتم تو شمع طرب اشک بريزد

بعد از تو رود خرمن عاشق همه بر باد
بعد از تو دگر عشق و جواني رود از ياد

بعد از تو دگر زخم کند زخمه دل چنگ
ديگر نزند زمزمه تار بدل چنگ

بعد از تو دگر بغض بگيرد گلوي ناي
بيرون نجهد از گلوي ناي بجز واي

بعد از تو دگر باده کشان جام شکستند
بعد از تو در ميکده ها را همه بستند

طوفان بلا از همه سو باد برانگيخت
ابر آمد و سيلاب غم از ديده فرو ريخت

اين سينه سرور دل عشاق حزين است
آن سينه که مستوجب تير است نه اين است

اين سينه بجز جايگه عشق و وفا نيست
اين سينه بجز آينه غيب نما نيست

اين قلب شکسته است و درو غير خدا نيست
يک لحظه خدا از دل بشکسته جدا نيست

امشب عجبي نيست که پروانه پرستم
من شاعر سودا زده عاشق مستم

پروانه رفيقان همه از غم بهراسند
اين مجلسيان قدر تو چون من نشناسند

من نيز در اين سينه دل غمزده دارم
من نيز در اين شهر يکي گمشده دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:43  توسط بابک | 

دیروز... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:5  توسط بابک | 

 

 دستای سرد جدایی گرمی قلبمو برده

 فضای خالی خونه شوق پروازمو گرفته

 قلب من مثل گلای  خونه پژمرده و مرده

 خونه بی تو غم گرفته ، منو از خودم گرفته

 خونه خالی خونه زندون

 چشام بی اشک ولی گریون

 تب داغ خواستن تو منو از ریشه سوزونده

 قاب خالی از امیدم ، پر از  خاطرهاته

 فکر من با تو ، بدون حرف من از تو خوندن

 حالا این خونه خالی آخرین جا واسه مردن

 باد سرده فصل بی تو آفتابو از خونه برده

 تو سکوت تلخ خونه میپیچه صدای گریه

 من تو خونه تک و تنها قلب من لونه غمها

 خسته از سردی این شب بی امید به تو و فردا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:36  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM