![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
در سکوت اواز خواندم نیمه شب اشک ها از دیده راندم نیمه شب امدم در کوچه بینم روی تو دیدمت از پای ماندم نیمه شب دیده را طاقت به دیدارت بود کس چو من ان اشب گرفتارت نبود مرغ دل در سینه ارامش نداشت چون دگر مقبول درگاهت نبود رفتی و من ماندم و دلواپسی گم شدی در بوته های اطلسی رفتی و دیدم فقط ماه است و من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:19 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|