تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

در سکوت اواز خواندم نیمه شب

اشک ها از دیده راندم نیمه شب

امدم در کوچه بینم روی تو

دیدمت از پای ماندم نیمه شب

دیده را طاقت به دیدارت بود

کس چو من ان اشب گرفتارت نبود

مرغ دل در سینه ارامش نداشت

چون دگر مقبول درگاهت نبود

رفتی و من ماندم و دلواپسی

گم شدی در بوته های اطلسی

رفتی و دیدم فقط ماه است و من

نیمه شب در کوچه های بی کسی...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:19  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM