![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
این روزا حس و حال عجیبی دارم نمیدونم چه حسی اما تلخه خیلی تلخ یه جور حس مردن بوی مرگ ... توی دلم غوغایی اما سعی میکنم کسی نفهمه چمه تا جاییکه بتونم میگم و میخندم تا از اشوب درونم کسی چیزی متوجه نشه ... هر کی بهم میرسه و قیافم رو میبینه تو دلش میگه خوش به حالش چقدر بیخیال و خوش اما خبر از دلم نداره هیچ کس... سعی میکنم به همه امید بدم اما خودم نا امیدترین ادم دنیا شدم ... هزار بار تو خودم میشکنم اما چه گناهی کردم که نمیتونم با صدای بلند گریه کنم چرا نمیزارن بلند زار بزنم و به خدا بگم چرا... چون هیچ کس گریه من رو ندیده نباید گریه کنم؟.... چون همه منو خندون دیدن ... حسرت یه گریه حسابی تو دلم دارم......... خدااااااااااااااااااااا
هر دم از آيينه مي پرسم ملول چيستم ديگر،به چشمت چيستم؟ ليك در آيينه مي بينم كه واي سايه ايي هم زانچه بودم نيستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پاي مي كوبم ولي بر گور خويش وه كه با صد حسرت اين ويرانه را روشني بخشيده ام از نور خويش ره نمي جويم به سوي شهرروز بي گمان در قعر گوري خفته ام گوهري دارم ولي آن را ز بيم در دل مردابها بنهفته ام مي روم...اما نمي پرسم ز خويش رو كجا؟...منزل كجا؟...مقصود چيست؟ بوسه مي بخشم ولي خود غافلم كاين دل ديوانه را معبود كيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:2 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|