تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
احساس می کنم که غریبم میانتان بیگانه با نگاه شما با زبانتان بال مرا به سنگ شکستند و خواستند عادت کنم به کوچکی آسمانتان قندیل های یخ دلتان را گرفته است دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان اینجا چقدر چلچله در برف مرده است در شهر بی سخاوت بی آب و دانه تان دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست از پا فتاده زخمی زخم زبانتان خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم شاید , چنین جدا شوم از زمانتان تنها رها کنید مرا تا بمیرم , آه احساس می کنم که غریبم میانتان

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:23  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM