تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

گفتم : خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سرسنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود بر شانه های صبورت بگذارم ، ارام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت : عزیزتر از هرچه هست ! تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق ، تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ....

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ایتگونه زار بزنم ؟

گفت : عزیز تر از هر چه هست ! اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرود آید عروج میکند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان ، چرا که تنها اینگونه میشد تا همیشه شاد بود.

گفتم : اخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ فریاد بلند من بود که عزیزترینم از این راه نرو که به نا کجا اباد هم نخواهی رسید

گفتم : پس چرا ان همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی میخواستم تو برایم بگویی اخر تو را دوست داشتم . چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گقت : اول بار که گفتی خدا ! انچنان به شوق امدم که حیفم آمد بار دیگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر...

من میدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمیکنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:57  توسط بابک | 
 

و عشق قافله ای بود و ما جا مانیدم

برای عبرت بعضی قبیله ها ماندیم

و گم شدند همه در غبار گندم و سیب

و ما گناه نکردیم و نابجا ماندیم

غزیبه شد دل ما با صدای حضرت دوست

چه دل خوشیم که با گریه اشنا ماندیم

صدا نیامد از این دست خسته تنها

ببین چگونه شکستیم و بی صدا ماندیم

گذر نمود دل از جاده های مبهم و سرد

و رفت قافله عشق و ما .... کجا ماندیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:47  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM