تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می اید ؟...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند... با این همه عیدت مبارک..........

جات خالیه مثل همیشه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط بابک | 
در غبارهاي به جامانده از سکوت ، در خلوت ياسهاي پر احساس ، کنار آينه هايي از جنس باران ، هرکجا که تنهايي مي شکند، هرکجا که اولين فرشته ، خدا را صدا مي زند، روي زمزمه هاي گل سرخ: مثل هميشه به دنبال تو مي گردم....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط بابک | 
یه دوست ... یه مهربون... یه قدیمی.... شاید تنها کسی بود که بعد اون اتفاقات تونست بهم کمک کنه ... تنها کسی بود که قبولم کرد و کنارم بود با همه مشکلاتی داشت سعی کرد کمکم کنه. خودش عاشق بود . عاشق یکی که میدونم همه چیزش شده بود. با هزار جور مشکل و فکری که داشت سعی میکرد من رو امیدوار کنه. کنارش احساس ارامش میکردم. درست مثل یه خواهر بود برام با همه مهربونیایی که ندیدم از هیچ کس جز اون. گاهی اوقات یه حس دیگه داشتم اما اونقدر شرم داشتم ازش که همیشه مخفیش میکردم... حالا اون قدیمیم رفته. خودش میگفت باید برم تا عوش بشم باید برم تا خودم رو بسازم. بلاخره رفت رفت اونور دنیا که دنیایی جدیدش رو بسازه. نمیدونم خودشم میدونست یا نه اما برام عزیز بود عزیزتر از یه خواهر.... برات ارزوی موفقیت دارم. یادگاریت بهترین یادگاری زندگیم بود تو کتابخونم توی قفسه بالاتر ازهمه کتابهام نگهش داشتم. یادت باشه سربلند برگردی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:43  توسط بابک | 

یه حس یه اتفاق یه نگاه یه دل نه صد دل نمیدونم چی بهش میگن......

چند روزیه باز همش جلو چشمامه صداش ، خنده هاش ، داد زدناش ، قیافه مهربونش ، کاش هیچ وقت نمیشناختمت. کجایی که ببینی بعد این همه مدت هنوز بهت وفادارم ، هر ثانیه ، هر روز ، هر سال بیشتر میفهمم که چقدر دوستت دارم. اره دوستت دارم حق دارن همه بهم بخندن بگن تکلیفشو با خودشم نمیدونه اره باید تحقیر بشم باید بشکنم چون دوستت داشتم. یادته چیا بهم میگفتی یادته بهت گفتم اگه یه روزی تنهام بزاری میمیرم؟ رفتی و من مدتهاست مردم. چه روزایی بود وقتی که فکر میکردم تموم شد اون غصه های شبونه وقتی که فکر میکردم ( اره فکر میکردم و تنها خیال میکردم که دوستم داری ) اون وقت بود که تو اسمونا بودم بهم امید میداد بودنت . تو بی وفا نبودی شاید من برات کم بودم. وقتی که بهم گفتی یکی اومده بین ما دوتا اول خندیدم باور نکردم فکر کردم داری شوخی میکنی فکر کردم داری امتحانم میکنی اما.....

دور شدی ازم اونقدر دور که حتی دیگه ضجه هامم نمیشنیدی. التماست کردم نری یادته؟ راحت گفتی قسمت نمیشه چنگید گفتم به خاطرت با دنیا میجنگم نرو گفتی زندگی همینه گفتم من این زندگیو نمیخوام گفتی چاره ای نداری....

حالا بعد این همه مدت باز جلو چشامی هنوز کاش بودی و میدیدی که چطوری با فکر کردن به اسمت چشام پر اشک میشن. این روزا اونقدر درمونده شدم که نمیدونم باید چیکار کنم. راستی ادما چیکار میکنن وقتی از همه چیز میبرن؟؟؟ ادمی مثل من چیکار میکنه ؟؟ مثل من؟؟؟ مگه هست؟؟؟ کاش بودی تا بهت میگفتم که هنوزم تو برام همه چیزی با اینکه یکی دیگه همه چیزت شده..... شاید من برات کم بودم.........
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:30  توسط بابک | 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک
را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار
.

بعد آهسته از
در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،


بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان
ریخت
.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد
: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید
: ببخشید؟
!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می
گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟


داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی
فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،
بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟


مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید
: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد
و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را
ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد
.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص
مغز و اعصاب در شیکاگو بود
.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت
انجام شد و او از مرگ نجات یافت
.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما
متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟


دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار
!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:11  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM