تبليغاتX

کابوس زندگی
آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست
تا حالا شده یکی باشین و بعد بزار بره...؟؟؟ سوال خوبی نبود! اره حتما شده اما شده هر لحظه و هر شب به یادش باشین و تو فکرش؟؟؟ اونقدر که حتی دیگه خودتون هم نتونین تشخیص بدین اون واقعا رفته و تنهایی. شایدم نخواستم باور کنم.شاید یادش برام به اندازه حضور خودش ارزشمند بوده. چند باری خواستم بهش زنگ بزنم و ... اما نتونستم... جراتش رو نداشتم.... خیلی برام عجیبه اما به محض اینکه حتی اسمشم میاد بغض میگیره و میخوام بزنم زیر گریه. بماند که با چه بدبختی جلو خودم رو میگیرم که دیگران نفهمن چقدر دوستش داشتم و دارم. اما امشب دیگه دارم خفه میشم. میخوام.. نمیدونم چی میخوام اما کاش میدونست چقدر دوستش دارم... کاش بشه فقط یه بار دیگه ببینمش و .... فقط یه بار دیگه.....
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:27  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
ارتباط با من
آرشیو
درباره وبلاگ
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

وضعیت من در یاهو

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM