![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
تا حالا شده یکی باشین و بعد بزار بره...؟؟؟ سوال خوبی نبود! اره حتما شده اما شده هر لحظه و هر شب به یادش باشین و تو فکرش؟؟؟ اونقدر که حتی دیگه خودتون هم نتونین تشخیص بدین اون واقعا رفته و تنهایی. شایدم نخواستم باور کنم.شاید یادش برام به اندازه حضور خودش ارزشمند بوده. چند باری خواستم بهش زنگ بزنم و ... اما نتونستم... جراتش رو نداشتم.... خیلی برام عجیبه اما به محض اینکه حتی اسمشم میاد بغض میگیره و میخوام بزنم زیر گریه. بماند که با چه بدبختی جلو خودم رو میگیرم که دیگران نفهمن چقدر دوستش داشتم و دارم. اما امشب دیگه دارم خفه میشم. میخوام.. نمیدونم چی میخوام اما کاش میدونست چقدر دوستش دارم... کاش بشه فقط یه بار دیگه ببینمش و .... فقط یه بار دیگه.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:27 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|