![]() |
![]() |
|
| آن مرغ که پر زند به بام و در دوست ..... خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست |
|
یه دوست ... یه مهربون... یه قدیمی.... شاید تنها کسی بود که بعد اون اتفاقات تونست بهم کمک کنه ... تنها کسی بود که قبولم کرد و کنارم بود با همه مشکلاتی داشت سعی کرد کمکم کنه. خودش عاشق بود . عاشق یکی که میدونم همه چیزش شده بود. با هزار جور مشکل و فکری که داشت سعی میکرد من رو امیدوار کنه. کنارش احساس ارامش میکردم. درست مثل یه خواهر بود برام با همه مهربونیایی که ندیدم از هیچ کس جز اون. گاهی اوقات یه حس دیگه داشتم اما اونقدر شرم داشتم ازش که همیشه مخفیش میکردم... حالا اون قدیمیم رفته. خودش میگفت باید برم تا عوش بشم باید برم تا خودم رو بسازم. بلاخره رفت رفت اونور دنیا که دنیایی جدیدش رو بسازه. نمیدونم خودشم میدونست یا نه اما برام عزیز بود عزیزتر از یه خواهر.... برات ارزوی موفقیت دارم. یادگاریت بهترین یادگاری زندگیم بود تو کتابخونم توی قفسه بالاتر ازهمه کتابهام نگهش داشتم. یادت باشه سربلند برگردی...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست ارتباط با من آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
افسوس ..... آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي مي کنيم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازي مي کنيم. وبعد........ براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.
|
| وضعیت من در یاهو |
|
|
|
RSS
|